من حسینم

من حسينم عاشق شيدائيم

تشنه جان دارم ولي دريائيم

زير خنجر عشقبازي کرده ام

روي نيزه سرفرازي کرده ام

از همان روزي که هستي يافتم

ترمه ی يکتا پرستي بافتم

خانه ما خانه ادراک بود

قلبمان خونين و ليکن پاک بود

بود چون خورشيد حق معمارمان

نور مي باريد از ديوارمان

گر چه خانه با علي شاهانه بود

سادگي پيرايه ی آن خانه بود

ليلي زَر نزد ما مجنون نداشت

نان سرد سفره بوي خون نداشت

چشم بر لبهاي حيدر دوختم

درس حکمت را از او آموختم

گر چه خالي بود دستش از طلا

پاي او را بوسه مي زد کيميا

نان سردش از شرافت گرم بود

دست هاي پينه دارش نرم بود

گر چه وصله بر عبايش خورده بود

آن عبا از فاطمه دل برده بود

در دهانش قلب حکمت مي تپيد

از زبانش نور غيرت مي چکيد

گه به آموخت دريا دل شويم

گه به ما آموخت چون ساحل شويم

اين سخن چون روز روشن منجلي ست

هر چه دارم از کرامات علي ست

بي علي کي من بدينسان مي شدم

کي شهنشاه شهيدان مي شدم

گر گلي ديدي برو اي ارزياب

جستجو کن باغبانش را بياب

گر علي استاد عالي منصب است

فارغ التحصيل مکتب زينب است

تا نبيد کوره ی آهنگران

کي شود فولاد ، تيغ جانستان

تا نپوشد آهن از آتش لباس

کي کند دشمن از آهن هراس

آتش آهن را قوي تر مي کند

ذوالفقار دست حيدر مي کند

رشد کردم الغرض در کوي عشق

داد روحم از طراوت بوي عشق

آسمان از ابر غم آکنده است

ريشه حق را خباثت کنده ست

از تملق روز چون شب تيره بود

جهل بر علم و فضيلت چيره بود

تشنگان معرفت سقا نداشت

از ستم کردن کسي پروا نداشت

تشنه ی صهباي رحماني شدم

همچو اقيانوس طوفاني شدم

شير زهرا بيقرارم کرده بود

عاشق بالاي دارم کرده بود

خواستم در ميکده ساقي شوم

رهسپار وادي باقي شوم

نيمه کاره حج خود کردم رها

تا بسازم کعبه اي در کربلا

عده اي ماندند تا حاجي شوند

از رديف عشق اخراجي شوند

بوسه ها بر کعبه گل مي زدند

دست رد بر کعبه ی دل مي زدند

گفتم اي گمگشتگان راه نور

چشم هايتان را جهالت کرده کور

لشکر اسلام را ياري کنيد

حق منم از حق هواداري کنيد

کعبه جاي زاري زوار نيست

کعبه جاي لاشه ی مردار نيست

گر نباشد کوله بارت پر ز درد

بي سبب بر گرد اين خانه مگرد

گر تو مي جوئي طواف بي خطر

جامه ی احرام از تن کن به در

هر که با اين رخت اعلاء محرم است

گر کند انديشه جان مجرم است

هر که پوشد اين کفن را بر تنش

بوي خون بايد دهد پيراهنش

حيف از آن اندرزهاي دلنشين

حيف از آن گفتارهاي آتشين

منفعت جويان سوداهاي عشق

تشنه برگشتند از درياي عشق

جان به کفها راهي صحرا شدند

راهي بازار عاشورا شدند

پشت پا بر تارک دنيا زدند

بي مهابا بر دل دريا زدند

يک به يک مرکب به ميدان تاختند

پاي کوبان تشنه لب سر باختند

خاک صحرا رنگ و بوي غم گرفت

آسمان در سوگشان ماتم گرفت

عزم و جزمم را به هم آميختم

پاي در دست رکاب آويختم

با سخن موجي مطمئن ساختم

لرزه بر اندام کفر انداختم

گفتم اي نا بخردان فتنه خو

من حسينم قهرمان جنگجو

گر کشم شمشير تيزم از ميان

رام گردد رعد و برق آسمان

سوره ی عشقم شرف را آيه ام

ترس مي لرزد ز ترس سايه ام

فخر ننمائيد آبي خورده ايد

آبروي آبرو را برده ايد

گر کنم با گوشه چشمم نگاه

چشمه ها از سنگ ها افتد به راه

من عزيز حضرت پيغمبرم

چشمه ی پاک و زلال کوثرم

گر نمايد تشنگي قلبم کباب

از شما حاشا بگيرم جرعه آب

واي بر دنيا پرستي هايتان

واي بر عصيان و مستي هايتان

در مصلاء روح سبحان کشته ايد

ميزبان هستيد و مهمان کشته ايد

من نگويم شير خواره کشته ايد

آسماني پر ستاره کشته ايد

هر چه اصلي بود فرعي کرده ايد

دين حق را ذبح شرعي کرده ايد

اين من و آن تيغ هاي تيزتان

اين من و آن خنجر خونريزتان

تا نگردد سر جدا از پيکرم

داغدار زخم فرق اکبرم

قاسمم را بي مهابا کشته ايد

مادرم را هم شماها کشته ايد

******

حاج حسین غفاری اردبیلی


برچسب‌ها: حسین غفاری اردبیلی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۴۰۳ساعت   توسط حاج محمد محمد قاسمی  |